زکات دانش نشر آن است . [امام علي عليه السلام]
کل بازديدها:----1290---
بازديد امروز: ----4-----
بازديد ديروز: ----7-----
رايحه طوبي (فاطيما)

 

نويسنده: طهور
دوشنبه 7/5/1387 ساعت 4:2 عصر

احتمالا خيلي برات پيش اومده که به يه باغ يا خونه بزرگ که توش سگ محافظ داشته باشه رفته باشي و اون سگه به سمتت حمله کنه؟ ديدي سگه هي هاپ هاپ ميکنه، مي خواد بپره گازت بگيره و خلاصه هر جوري شده مانع ورودت بشه؟ تو اون اوضاع چيکار ميکني؟


تو چنين وقتي اگه خودتو نبازي و صاحب باغ هم آشنا باشه داد ميزني "صاحب خونه! اين سگ رو ساکت کن." تا صاحب باغ به سگش ميگه ساکت شو و برو اونور، سگ ديگه هيچي نميگه و کاريت نداره. تازه جالب اينه که اگه با صاحب خونه دوست باشي و زياد رفت آمد داشته باشي ديگه سگه هيچوقت کاريت نداره! ......


اين قصه ميدوني شبيه چيه....؟ توحدس بزن.....


ميدوني شيطان هم سگ درگاه خداست! خوش نداره غريبه ها دور و ور خونه صاحبش سبز شن..... هي اذيت ميکنه. به هر کلک و وسوسه اي که بتونه تو رو ميترسونه که جلو نري ...... تو اين امر هم کوتاهي نمي کنه.


ما چي کار مي کنيم؟ ... خيلي از ماها تو همون هاپ هاپ اول پا به فرار در مي ريم... ميگيم خدا خودش خوش نداره ما اين دور و ورا بيايم..... يا شايد...... اينقدر صاحب خونه رو صدا ميزنيم که به اين سگ در گاهش بگي تو برو پي کارت... اين آشناست.


براي رهايي از دست اين سگ دست آموز بايد پناه ببريم به صاحب خونه!   اعوذ بالله من الشيطان الرجيم! ولي اين هم مراتب داره اول به زبون بدش به عمل ....... ان شاالله همه تو اين راه موفق باشن.


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: طهور
پنجشنبه 3/5/1387 ساعت 12:20 صبح

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاسش گفت که مي خواد با اونا بازي کنه. اون به بچه ها گفت که فردا هر کدوم يک کيسه پلاستيکي بردارن و توي اون به تعداد آدمهايي که ازشون بدشون ميآد سيب زميني بريزن و با خودشون به کودکستان بيارن. فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان اومدن. تو کيسه بعضي ها 2، بعضي ها 3 و بعضي ها 5 سيب زميني بود.


معلم به بچه ها گفت: تا يه هفته هر جا که ميرون کيسه پلاستيکي رو هم ببرن. روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردن به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده. تازه، اونايي که سيب زميني بيشتري داشتن از کشيدن اون بار سنگين ديگه خسته شده بودن. بعد از تموم شدن يه هفته، بازي بالاخره تموم شد و بچه ها راحت شدن.


معلم پرسيد: نظرشون در مورد اين يه هفته که سيب زميني ها را با خودشون اينور و اونور کشيدن چيه ؟ بچه ها از اينکه مجبور بودن، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود ببرن شاکي بودن.


اون وقت معلم منظور اصليشو از اين بازي، اينجوري توضيح داد.


اين درست شبيه وضعيتيه که شما کينه آدم هايي که دوستشون ندارين رو تو دلتون نگه مي دارين و همه جا با خودتون مي برين. بوي بد کينه و نفرت قلبتون رو فاسد مي کنه و شما هم اين بوي بد رو با خودتون به همه جا مي کشونين. حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستين تحمل کنين. پس چطور مي خواين بوي بد نفرت را براي تمام عمر تو دلتون تحمل کنين ؟


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: طهور
دوشنبه 31/4/1387 ساعت 10:38 عصر

مسافر کوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال خدا بگردد؛ گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.


نهاليرنجور و کوچک‌ کنار راه‌ ايستاده‌ بود. مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛


نهالزير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي. کاش‌ مي‌دانستي‌ آنچه‌ در جستجوي‌ آني، همينجاست.


مسافر رفت‌ و گفت: يکنهال از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت ‌جستجو را نخواهد يافت و نشنيد کهنهال گفت: اما من جستجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ که‌ بايد ..... مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگين‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست.


مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود. اما غرورشرا گم‌ کرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده رسيد. جاده‌اي‌ که‌ روزي‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.


درختگفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ ميهمان‌ کن.


مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.


درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز که‌ مي‌رفتي، در کوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور کمترينش‌ بود، جاده‌ آنرا از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا براي‌خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در کوله‌ مسافر ريخت. دست ‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد


و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نکردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي !


درختگفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده هاست


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: طهور
دوشنبه 31/4/1387 ساعت 9:2 عصر

عالمي را پرسيدند: چرا خداوند دعاي ما را مستجاب نمي کند؟


گفت: چون شما دعوت خدا را اجابت نکرديد. و اين دو آيه را به عنوان شاهد بر زبان جاري نمود.


·        وَاللهُ يَدعُوا اِلي دارِالسلامِ


·        وَ يَستَجيبُ الَذينَ امَنُوا وَعَمِلُوا الصالِحاتِ


 


از ابراهيم بن ادهم پرسيدند: چرا دعاي ما به اجابت نمي رسد، در حالي که خداوند مي فرمايد:


اُدعُوني اءَستَجِب لَکُم.


پاسخ داد: چون قلبهايتان مرده است.


سؤ ال شد: چه چيزي قلبها را مي ميراند؟


گفت : هشت خصلت.


1 - حق خدا را مي شناسيد، اما براي اداء حق او قيام نمي کنيد.


2 - قرآن مي خوانيد ولي حدود الهي و احکام قرآني را ترک کرده ايد.


3 - مي گوئيد ما رسول خدا را دوست داريم، ولي به سنت و شيوه زندگي او پايبند نيستيد.


4 - مي گوئيد از مرگ مي ترسيم، اما خود را براي مرگ آماده نساخته ايد.


5 - خداوند فرمود: شيطان دشمن شماست. پس او را دشمن خود بدانيد، ولي از او در انجام معاصي پيروي مي کنيد.


6 - مي گوئيد از آتش دوزخ بيم داريم، ولي بدنهايتان را به دست خود و با عمل خويش به آتش مي اندازيد.


7 - مي گوئيد بهشت را دوست داريم، ولي براي آن تلاش نمي ورزيد.؟


8 - از صبح تا شب، عيوب خودتان را پشت سر مي اندازيد، و عيوب مردم را در جلو چشمتان قرار مي دهيد. شما با اين اعمال، خداوند را به خشم مي آوريد. پس چگونه دعايتان را مستجاب نمايد؟


    نظرات ديگران ( )
نويسنده: طهور
سه‏شنبه 25/4/1387 ساعت 12:37 عصر

 


هرکس تو را شناخت غم از جان و سر نداشت           سر داد و سر ز پاي تو يک لحظه بر نداشت


عشق رخت ‏به خرمن عشاق بي‏قرار         افروخت آتشي که خموشي دگر نداشت


داند خدا که شعله عشق تو گر نبود          کانون پر شراره هستي شرر نداشت


اي ماه من! زمانه پس از ختم انبيا              بهتر ز ذات پاک تو ديگر پسر نداشت


باشد خدا علي و تو را نيز نام اوست           باغ حيات، از تو گلي خوبتر نداشت


بالله تجليات جمال تو گر نبود                 از جلوه و جمال خدا کس خبر نداشت


تيغ تو گر نبود، شجاعت‏يتيم بود            داد تو گر نبود، عدالت پدر نداشت


در کارگاه خلقت اگر گوهرت نبود              نخل تناور بشريت ثمر نداشت


تو شاهکار دستگه آفرينشي                   عنوان نامه شرف و فضل و بينشي


آغاز عدل از تو و پايان آن به تو                بود او تني که بي‏تو بر اندام، سر نداشت


 



 


    نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • [7/5/1387- 4:2 ع] سگ دست آموز
    [3/5/1387- 12:20 ص] بوي بد سيب زميني.....
    [31/4/1387- 10:38 ع] يه کوله پشتي پر از خدا
    [31/4/1387- 9:2 ع] چرا خدا دعاهامونو نمي شنوه؟
    [25/4/1387- 12:37 ع] علي آمد....
    [آرشيو شده ها]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • لوگوي وبلاگ

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  • آواي آشنا

  •